تبليغاتX
بامداد سياه
ادبيات و داستان کوتاه و شعر - لطفا به آرشیو مراجعه فرمایید با تشکر

وقفه اي در زمان است
اينك به نظاره ايستاده
تا از سر نو
در آغوشِ پر مهرت
ثانيه هاي جذاب را به تپشي آتشين از سرگيرد
آتگاه كه جادو شَوم به هرم نفسهايت
در صندوقچه اتاق تنهاييَم
صدايت را تا به ابد نگاه خواهم داشت
عاشقِ جسارتِ آغوشِ تو اَم
تا چونان گنجشككي بازيگوش
تو را
در مشت گيرم
تا لامسه ام به رقصِ قلبت خو گيرد
...
و اين غزل ادامه دارد
دردهايت براي من
لبخندم براي تو
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت   توسط بامداد سياه  | 

 خدا نفس راحتی کشید و زیر بوته ای خزید ، تاکنون چنین راضی و خورسند به نظر نمی رسید ، نفسش را درون سینه حبس کرد و محکم فریاد زد :" آهای جبرییل "  "آهای در بنده من آدم نظاره می کنی که در زمین چه می کند"، شیطان از زیر بوته ای بیرون خزید و گفت :"آری می بینمش که چگونه در زمین فسق و فجورمی کند و چگونه جنون آمیز دست به خون هم نوعش آلوده می کند، خدا بس است ، اکنون دست برده تمامشان را نابود کن"

خدا رو به شیطان با نگاهی عجیب گفت:" اما من دست نگه می دارم ، اگر انسانها یک به یک یکدیگر را از دم تیغ بگذرانند ، من باز هم دست نگه می دارم ، می دانی چرا؟ به خاطر یک فردِ پاکِ برگزیده او زمین را نجات خواهد داد" و شیطان در حالی که هیچ نمی فهمید دوباره به زیر بوته ای در دوردست خزید ، جبراییل پرسید :" خدا  تا کی می توانی دست نگه داری انسانها دست به فجایع بزرگ خواهند زد ، بیا همه آنها را نابود کن " خدا گفت:" این حرفها در شان تو نیست ، شاید اگر شیطان می گفت ... آن پایین را نگاه کن ، آن دو عاشق را ببین که در آغوش هم خرامیده اند ، ببین چه سخت و آتشین لبان یکدیگر را می بوسند ، آیا این خوشیِ سرشار را از آنها بگیرم جبراییل ان مادر را نگاه کن که چون کودک را می نوازد آرام آرام و آن مرد صحرا نشین را بببین که چگونه از جرعه ای آب لذت می برد ، آیا دست ببرم و همه را نابود کنم ، نه هرگز نمی توانم این یک اراده و سرنوشت محتمل است..."    " ولی خدای من نگاه کن که آن مرد چگونه هم نوعش را سربرید و نگاه کن که چگونه کودکان گرسنه از حیات چه زجری می برنند "

" من هر لذتی را ، پسِ هر عذاب قرار می دهم که بدینگونه نهایت لذت را به انسانها بچشانم"

"اما خدا همین که لذت و عذاب لازم و ملزوم همدیگرند این جبریست غیرقابل تحمل که نمی توان از ان گذشت آیا بهتر نبود دنیا را نمی ساختی "

" دنیا بدینگونه که تو شرحش می دهی به وجود نیامده ، چون وجود دنیا هم مثل ما ازلیست و همیشه بوده ، من دنیا را خلق نکرده ام و این ذهیت غلط شماست ، من تنها حقیقت جاری در حیاتم و این منم که از ازل در همه چیز جاری بوده ام و من بدون وجود معنی ندارد و وجود بدون من معنی ندارد ، چگونه دست ببرم و جهان ازلی و باقی را نابود کنم ، حیات جزیی از من است و من جزیی از حیات ، من تنها می توانم نظاره گر زیبایی ها باشم برایم زشتی هیچ است و زشتی زاییده ذهن است و ذهن پلید زشتی را می آفریند "

"آن پایین را نگاه کن که آن زن چه زیبا سازش را می نوازد و آن زن دیگر را ببین که چگونه اندام ظریفش را در رقص باد شریک کرده ، جفت گیری گلها را بببین و زلال جویبارها را ببین ، اینها نابود شدنی نیست و همه در حافظه تاریخی کاینات ثبت خواهد شد و در ابدیت هم وقتی مردان پاک و برگزیده گرد هم آیند آنگاه انسانها دست از رفتارهای نابخردانه برخواهند داشت و یاد می گیرند که چگونه بهم عشق بورزند، در فرجام همه یکدیگر را خواهند بخشید و با هم طعم خوش لذت خواهند چشید و زمان این فراز و نشیب ها را هموار خواهد کرد و من حیات را دوست دارم..."

جبراییل بهت زده در حالی که جواب سوالاتش را نگرفته بود بال گشود و بر شاخه چناری کهنسال نشست.

"سلام ای چنار زیبا ، تو دوست نداشتی سرو می بودی و آزاده ؟"

" چه کنم جبراییل که سرنوشت ازلیست و من بر آن حسرت نمی برم گرچه سرو آزاده است اما سایه اش همچون من گسترده و آسایش بخش نیست ، در جهان تمام نیکی ها باهم یکجا جمع نمی شود و همین طور تمام بدی ها یکجا جمع نمی شوند و سرنوشت کاینات چنین مقدر ساخته که در هر وجودی خوبی و بدی باهم توام موجود باشد ، البته خوبی و بدی ساخته تفکر ماست و وجود خارجی ندارد ، همه جا خدا جاریست ، در برگ سبز درختان و قطعات خیال برانگیز موسیقی و تنها خدا جاریست ، خدا در امواج دریا ها جاریست و در وسعت کهکشان زیبایی خدا حکم فرمایی می کند ، افسوس که هر جنبنده او را به قدر توانِ تفکر خود درک می کند و جزِ ماهیت وجودی موجودات است که اداراکشان به انها اجازه تفکر محسوس را نمی دهد...


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت   توسط بامداد سياه  | 
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!

http://www.orkid.blogfa.com/

متن كامل اين غزل را كه از سيد مهدي موسوي است در آدرس بالا بخوانيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت   توسط بامداد سياه 
لیز:"گویی در گذشته افراد بشر با هم سازش کرده اند که به یکدیگر دروغ بگویند و از آن پس پیوسته دروغ می گویند همه در ظاهر ادعا می کنند که از بدی متنفرند لکن در ته دل بدی را می پرستند."
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت   توسط بامداد سياه  | 
ازل

عشق واژه ایست در مقابلِ شکوهِ ازلیِ تو

من هراسان به این واژه می نگرم

ای آیه ی هستی بخشِ تمامِ لحظات

لحظاتم برای تو و وجودم برای تو

توئی که آموزگارِ عشق بوده ای

ای شبنمِ سحرگاهان با همان پاکی

در حسرتِ هرمِ آغوشت خواهم سوخت

ای یگانه ی هستی بخش

ای وجودِ تمامِ شادمانی ها از نگاهِ نازنین تو

سرشارم از یادِ دلنشینت

بیا باهم کوچه های خوشبختی را قدم بزنیم

دستانِ پاکت را به من بده

ترا تا آغوشِ خدا بالا خواهم برد

و از آن بلندا بر حقارتِ لحظات خواهیم نشست

ترا می خوانم تا وجودِ نازنینت را پیدا کنم

تو را تنها و عریان در باد می خواهم

تا در آغوشت کشم و دمی بیاسایم

روحت برای من و تمامِ ذراتِ وجودت برای من

منی که لحظه لحظه حریصانه به انتظارت نشسته ام

به انتظارِ مکشِ مهیبِ لبانِ آتشینت

به انتظارِ بلندایِ روحت صبورانه نشسته ام

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت   توسط بامداد سياه  | 

اراده پرواز را تو و تنها تو به من آموختی

و حسِ رهایی در لایزالِ آسمان را

و حسِ زیباییِ پروانه ها را

تو را در وسعتِ کهکشانها فریاد خواهم زد  ای همه هستیِ من

با تو تا آغوشِ خدا بالا می روم

و در این حسی ست همچون کوششِ شب پره در تاریکی

و حسِ وسعتِ رهایی در گردشِ دورانها

و حسِ عمقِ اقیانوسها

و درکِ هستیِ عروس دریایی، وقتی عشوه کنان پهنه دریا را می پوید

نفسِ گرمت را اینجا حس می کنم

و حرم تنت را

و تمامِ ذره ذره وجودِ نازنینت را

مرا با خود تا درکِ عرصه حیات برده ای تو

و من حیرانِ وجودِ نازنینت لحظه به لحظه مانده ام

روزی تو را گرم در آغوش خواهم گرفت

و تنمان همچون دو ذره مهرگیاه به رقص درخواهد آمد

و قاصدکانِ سعادت بر دوشمان می نشینند

و مرغ عشق بر ما رشک می ورزد

من تو را باخود خواهم برد تا قله سعادتمندِ هستی

بر فراز ابرها با هم می رقصیم

کودکانه و شادمانه

شهامت وجودم از توست، ای دریایِ بیکرانِ هستی بخش

حرکتِ بی مثالِ جویبارها برای تو

و تمامِ زیباییِ سحر انگیزِ مهتاب برای تو

آبیِ آسمان برای تو و تللوِِ خورشید برای تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت   توسط بامداد سياه  | 

سگ سیاه آمده می خواهد مغزم را بترکاند

امان از زندگی امان از حیات

این وحشت ممتد بی پایان

گریزی نیست در حیات باید لولید و عریان بود از تماشای هراس

و در این حسیت که دیوانه ام می کند

بترکان مغزت را ، مغزت را بترکان

تو لایق این انفجار سهمناکی

برو به جهنم برو به قهر جهنم سیاه

عصیان در مغزم بیداد می کند

عصیان را بترکان

مرگ برحیات

مرگ بر حیات سهمگین بی مزه

بکارتت را به رخ چهره عبوس من نکش

بکارت برایم بی ارزش است

مرگ بر بکارت

مرگ بر پرده بی حیای بی معنی

بوسه بر پرستشگاه ونوست می زنم

عجب آب لزجی دارد

با بوئی آتشین و حسی دردناک

که تمام هستی ام را سرشار از آوارگی و ویرانی می کند

آغوشت را و تمام سلولهایت را بر دوش خواهم کشید

ای تنها زن افسرده عریان من

کسالت در صورتت خانه کرده

آنرا نابود خواهم کرد

و بوسه بر پرستشگاه ونوست می زنم

و آن حس دردناک بوسه بر لبهای آتشینت

آغوشت را در هم خواهم کوبید

زبانت را می مکم

و در این حسیت سرشار از غریزه گرم

دود سیگار در هوا می رقصد و من در خاطراتت حیران می مانم

آیا برای همیشه تنهایم می گذاری

تنها در عماق ، تنها در کثافت دنیا

سقوط از ارتفاع با خیال وسوسه انگیز تو چه لذت بخش است

تنهایت نمی گذارم تو در مغزم بیداد می کنی

اینجا بی تو غوغایی برپاست

لبان آتشینت را می بوسم

 و با خاطراتت جماعی آتشین می کنم

آه ای تنها بت اتاق تنهاییم

تمام کهکشانها تقدیم تو باد و هر چه خدایش می نامند تقدیم تو باد

الهه ها الهه های صبور آسمانها

خدا بر قتل شما کمر بسته

پرواز کنید بر فراز قله ها

و هستی خود را به رخ ونوس بکشید

راستی پرومته صبور من تو کجایی؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت   توسط بامداد سياه  | 
به دستانت مرهمی از پاک طینتی

 و به لبانت تشعشوئی از زیبایی

و به کل وجودت تپشی از تللو خورشید سحرگاهان

آمیخته بودی

ومن حیران تماشای وجود نازنینت تا شامگاهان بیدار ماندم

ای یگانه ی هستی بخش شبهای تیره و تار من

ای گذرگاهِ عبور از بطالت و بطلان

ای با تو من گشته در سراسرِ جریانِ هستی

وجودت بر من تابید و وجودم از آن ماهیت یافت

تو را تا نوازش ابرهای مخملی بالا خواهم برد

و در جسارت پرواز پرندگان تو را شریک خواهم ساخت

ای با تو تمام هستی رنگ عریان طبیعت گرفته

بگو با تو تا کدامین ستاره درخشنده بالا خواهم رفت

نقش رخ زیبایت را در مهتاب می بینم و با آن هم کلام می شوم

می دانی که چون دیوانه در ماه نظاره کند دیوانه تر خواهد شد

من دیوانه وجود پاکت شدم و تا فرجام شیرین هستی تو را می پویم

تا به وصال هرم آتشینت برسم

و چنان تو را در آغوش بگیرم تا استخوانهایت بشکند

شعرهایم برای تو و کلامم برای تو و تمام هستیِ شکننده و نحیفم برای تو

ای یگانه هستی بخش شبهای دراز

من دیوانه وار تو را می پرستم و از تو تمسک می جویم

افکارت برای من و معرفتت برای من و زیبایی روحت برای من

ای هستیِ لایزالِ جاودانه

با تو تا ابد بی نیاز از هر چیزم

و بر بلندایِ ستیغِ کوه ها نام تو را فریاد خواهم زد

فریاد خواهم زد نام تو را

و نامت و پاکیِ روحت به من حیاتی جاودانه خواهند داد  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت   توسط بامداد سياه  | 
سرشار از اندوه و دلواپسیِ محض

پسرک کوچه های تیره همخوابگی را می پیمود

با ندایی از غرش شهوتناک پیروزمند هم آغوشی

و صدایی در بلندا و حسی مرگبار بر قله های آزمندی

و تکرار فتح شهوات بر تنی عریان

و تماشای پیروزیِ حسی غالب در قالب تن

و کوچه ها سرشار از عطر شهوت انگیز احساس عاشقی

و تردید در رسیدن به ارگاسم

و مکیدن لبهای آتشین معشوق

و آغوشی با هَُرم وحشتناک داغ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت   توسط بامداد سياه  | 

 

خونابه و شهوت

 

من یک افسر ارتش بوده­ام ، خشک، بی عاطفه و زمخت، از همان­هایی که...

ولی حالا که دارم، این دست­نوشته­ها را می­نویسم، دچار یک­نوع احساسِ دلشوره شده­ام و احساسِ پرواز در لایتناهی را دارم.

الان دیگر دوست دارم، این زن زیبا، این زن که با موهایِ بور و چشمانِ آبی مقابلم نشسته را در آغوش بگیرم و هزاران دور بچرخانمش؛ این عجیب است، آری دستِ­کم برای من؛ چشمهای بی­روح و بی­معنی خود را به­یاد­می­آورم –الان دوست دارم، چشمکی به او زده، با هم برقصیم، بدویم، هورا بکشیم، از زندگی لذت ببریم، افسوس که هنوز همان حماقت­هایِ قدیمی در من مانده، همین چند لحظه­ی پیش که هنوز شروع به نوشتن­نکرده­بودم، او، همین زیبایِ من، دلبرِمن، با چه التماسی صدایم می­کرد، که بیا لااقل چند دقیقه با همئ حرف بزنیم، اما من مثلِ یک نظامیِ­کثیف، نه مثلِ یک سگِ نظامی با او رفتار کردم...

احساسِ دلشوره و پرواز و عجله سراسرِ وجودم را فرا گرفته، اگر سریع­تر ننویسم، خواهم­ترکید. دوست دارم برفرازِ بلندترین قله­ی این جزیره رفته فریاد بزنم: «آی من می­خوام عوض بشم.» این فریادیست که بارها درخودم­شکسته­ام، ولی گویا تیرگیِ اعماقِ من ازلی­ست، با من بوده و خواهدبود، چه شب­هایی که با هم در همین غارِ تاریک و پر از سکوت خوابیده­ایم، اما من همیشه صدایِ توپ و تانک به گوشم می­آید، صدایِ فرمانِ «حمله کنید»، «آتش»،صدایِ فریاد و ناله­ی افرادِ مجروح. روزهای اول که دیوانه­ای بالفعل بودم، جون او درحالِ غرق شدن بود و من نجاتش دادم، چون... اگر بخواهم دقیق­تر بگویم، ماهِ آگوستِ سالِ 2020 میلادی بود، در یکی از موتورهایِ هلی­کوپترِ تجسسِ ما اشکالِ فنی پیش­آمد...

اما من عجله دارم، می­دانم که می­میرم، من و او می­میریم ، باید سریعتر و خلاصه­تر و در عین حال کانلتر بنویسم، خلاصه هلی­کوپترِ ما سقوط کرد، و خیلی غیرِ منتظره وسطِ اقیانوس، نزدیک­هایِ همین جزیره افتاد... هنوز بعد از دو ماه که داخلِ این جزیره­ایم، صدایِ فریادش در گوشم می­پیچد: «سروان! سروان! کمک... نمی­خوام بمیرم»

آن روز دریا صاف و بدون موج بود، و آفتاب همچون یک دایره­ی طلایی مسخره در آسمان بود، دردِ عجیبی در زانوی خود حس­می­کردم، که با خارش توأم بود، زانوی خود را همان داخل آب خاراندم، حس کردم داغ است، پارگی بود، در همان حال هم شنا می­کرد، صدای عاجزانه و تنفربر­انگیزِ همین زن زیبا که صورتش خونی شده­بودو موهایِ خیسش رویِ صورتش چسبیده­بود و مدام التماس می­کرد: «سروان! سروان!کمکم کن، تو رو خدا، نمی­خوام بمیرم» و از این جور مزخرفات؛ به سمتش رفتم، هی در آب فرومی­رفت و بالا می­آمد و مزخرفاتش را ادامه می­داد، دستش راستش را بالا و بیرونِ آب گرفته­بود، یادِ یکی از سربازانم افتادم، در جنگِ اخیر، همان سال، دستِ راستش از کتف قطع­شده­بود و با دستِ دیگر، دستِ بریده­ی خود را گرفته بود و با بغضِ شدید به امدادگر می­گفت:«زنم و دخترِ کوچکم، دیگه منُ اینجوری قبول نمی­کنن، دخترم می­ترسه، نه دکتر...»

اه، باز از موضوع دورافتادم، ما سه نفر بودیم ، در این آهن­پاره ، خودم و این زن که روانپزشک و روان­کاو و این­جور چیزهاست و یک خلبانِ زن؛ خلبانِ ما مُرد، به قولِ این زن به طرزِ فجیعی؛ یک میله­ی آهنی رفته­بود از داخلِ شکمش رد شدهبود و از گردنش بیرون زده بود، یک چیزِ طبیعی، یک مرگِ معمولی، ساده و راحت برای یک نظامی، و اما این زن در حالی که نجاتش­داده­بودم، مثلی یک توله­سگ ترسیده بود و می­لرزید، پ­س­ت­ا­ن­­های سفتِ برآمده و خیسش حالم را به­هم­می­زد؛ دلیل تعجب خودم هم همین­جاست، چون او به هرحال مرا گول زد، خویِ حیوانی مرا نرم­تر کرد و به قولِ خودش از من فرشته­ای ساخت که «نویدبخشِ جامعه­ی جهانی» خواهم­بود ، اینها را او به من گفته، ولی من جورِ دیگری فکر می­کنم، فکرِ من این است، ما یقیناً خواهیم­مرد، هم من هم او، ما دو نفر خواهیم­مرد و هرگز به جامعه­ی شما یا همان جامعه­ی قدیم خودمان پانخواهیم­گذاشت، تا به شما نویدِ صلح بدهیم، فقط همین دست­نوشته پلِ ارتباطیِ بین­ماست.

ما مثلِ آدم­های ندیدبدید منتظری رهایی از این جزیره نیستیم، اصلاً فکرِ نجاتِ خود نمی­افتیم، چون اینجا انسانی نیست، تا با آن جنگ کنیم، فقط من هستم و این زن که مدام با هم می­جنگیم.

من دوست­دارم بنویسم، اما سه موضوع مانع شده: گرسنگی، ترس، یأس.

من دوست دارم بنویسم، تا برای آیندگان که جزیره­ی ما را پیدا می­کنند، چیزی بگذارم، من دوست­دارم بنویسم... من دوست­... من...

 

***

اکنون من زنی تنها، در پسِ امواجِ خروشانو موحشِ این اقیانوسِ دلاورکش، میانِ شب­های تردید و روزهایِ دلتنگی اسیرم.

بردیا مرد و اکنون من دست­نوشته­های او را ادامه می­دهم.

بردیای عزیز! حال با غمِ تنهایی چه­کنم؟

زندگی چیزِ وحشتناکی­ست و نوعِ بشر از آن دهشتناک­تر.

من تنها هستم ، از صدایِ خش­خشِ پائیز و تشعشعِ آفتاب می­ترسم، از خودم واهمه دارم، زندگی ترسناک­تر از آدمیت نیست، چرا که با هم بودن و در اجتماع بودن جنگ است، جنگِ کثیفی میانِ مادرو دختر، پدر و پسر و... جنگ میانِ همه افرادبشر.

تنهایی زندگی و نگرش عجیبی به من داده که شما آدمهایِ جامعه­ی ندارید. من هم مثلِ بردیا گرسنه­ام، ترسیده­ام و مأیوسم، اما زنده­خواهم­ماند، زنده­خواهم­ماند و با هنجره­ی پاره­ی زنانه­ام، بر شما مردانِ ارتش­های پولادین و جنگ­آور برخواهم تافت: که احمق­ها بس است؛ نسل­کشی بس­است؛

من زنده خواهم ماند، حداقل در این نوشته زنده­خواهم­­ماند، چرا که میانِ حیواناتِ این جزیره رسمی­ست و کلیشه­ای و رمزی که شما زره­پوشان و تیزدندان­ان نمی­فهمید، هیچ حیوانی هم­نوعش را نمی­کُشد، نکُشته و نخواهدکُشت، هیچ حیوانی. بشر برتر یا پست­تر حیوان نیست، اما ما انسان­ها سرشت­مان از ماده­ای­ست، با طعمِ گسِ خون، از خونابه می­روئیم و در خون­فرومی­رویم.

من ترسیده­ام، گاهی میخ­کوب و منکوب، در حالی که نفسم، پس­می­رود، قلم را به حالت حمله به­دست­می­گیرم. برای جنگ، من هوا را تنفس می­کنم، همواره بینِ سلولها بر سرِ اکسیژن جنگی­ست بی­پایان، من برگ درختانِ جزیره را می­خورم، من کثیفم،کثیف؛ چون که من انسانم...

آه، ای بردیا، بردیای عزیز، کنون بر نعش تو نشسته­ام و تو مثلِ همیشه دندانِ خشم برجگرگرفته­ای، دوست­دارم مرا در آغوش بگیری، یادم هست،اولین شبی که به این جزیره آمدیم، من مثلِ –به قول خودت- توله سگی از ترس می­لرزیدم، تو مرا در آغوش­کشیدی، هر دو خسته و زخمی و مردنی بودیم. تو مرا در آغوشت فشاردادی، آنقدر فشار دادی، که حس کردم، دنده_هایم خوردخواهد­شد، بعد غلتیدیم، ناگهان تو فریاد­کشیدی، چرا که زانویِ من به بریدگیِ زانویت خورده­بود و خونِ شدیدی می­آمد، کم­کم خونابه­ای  به­راه­افتاد، اما من و تو، تک و تنها غرق در شهوت و خونابه بودیم، شاید تنهایی، این حس­هایِ عجیب را به من داده­است ، منظورم آمیختگیِ وحشت و شهوت؛ مثلِ زمان­هایی که تو به سربازانت فرمان حمله می­دادی، مثلِ همان لحظه، می­خواستی، لبِ قرمز و شهوت­آلودِ مرا بمکی، و گاهی در همان حین دندان­هایمان به­هم می­خورد، مثلِ سائیدنِ چرخ­هایِ تانک قژقژ می­کرد.

بردیایِ عزیز! یا بهتر بگویم، مرده­ی بردیای من! تو مثلِ میلیاردها انسانِ جنگجویِ دیگر به­دنیاآمدی، خوردی و جنگیدی و لذت­بُردی و مُردی، اما من نخواهم مرد، زیرا این دست­نوشته را همه خواهندخواند و همه پی­خواهندبُرد و همه خواهندجنگید و همه خواهندمرد؛ اما من نخواهم­مرد، زیرا که من تنها می­پرسم:

این همه برای چه؟... برای چه؟... برای چه؟

پایان

24/9/82 ساعت 4:10 شب      

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت   توسط بامداد سياه  | 
 

خورشید

اينك چو خورشيد بر ظلمت وجود من بتاب

اي آيه هستي بخش جاودانه

و طراوت روح عالم تاب را بر هستي رخوتناكم بباران

اي با تو من گشته در سحرگاهان

كدامين واج از تو شبهاي بي پايان را نابود خواهد كرد

و كدامين نگاه تو مرا لبريز پرواز خواهد كرد

با تو تا كدامين قله بالا خواهم رفت

با تو در جوار خدايان خواهم بود و روحم بر بلنداي كهكشانها جولان خواهد يافت

اي با من گشته سرفراز از روزها

اي نگاهت فروغ جاوداني بر پايان استيلاي شبها

و در تو حسيت كه غمهاي لحظه هايم را به تحرك وامي دارد

اي با تو گشته من در جويبارها

دستانم را بگير با تو پرواز خواهم كرد در بلندا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت   توسط بامداد سياه  | 
روزهای متمادی برای فرو خوردن خشم

روزهای متمادی برای لذت بردن از بدبختی

و تجسم نعش های آلوده به خون

و تبسم دخترک منفجر شده و

تلاطم حسرت در باد و

تباهی عریانی تمنا در باد

مرگ خدا در وهم نیچه و جامعه

منگولسیم بر جامعه می تازد

و کنار دریا خوکها جفت گیری می کنند

و ماهیها در طویله می شاشند

و خدای مرده بر نعش خود می نگرد

از بینی خون می آید و این ابتدای عریانیست

شلاق در هوا صدا می داد و کالسکه نعش کش راوی بوف کور را می کشید

هدایت در اتاق سیگار می کشید

و در اتاق خودکشی می کرد

اوشو در آمریکا زندانی شد

کتابها را به آتش کشیدند

مردها مردند و زنها تمسخر شدند

آیا راضی شدی ؟ با دنیا حال می کنی ؟

ای تجسم ویرانی در مغزهای شما

ای تحرک رانها در تفکر شما

ای به پستان اندیشه همه شب شما در خواب

زندگی تا کی ؟

برو به جهنم

جهنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت   توسط بامداد سياه  | 

سلام

 تا اینجا که اوشو خوندم ، دیدم او سهل و ممتنع است در واقع برای من فهمیدن حرفهایش راحت بود اما عمیق که فکر می کنم می بینم ، او هم راهکاری نمی توانسته ارائه دهد به نظر من تمام مرامها ، دین ها ، و تمامی طرز فکرها رو به تباهی اند و هیچ چیزی عاید انسان نمی شود ، مگر نه اینکه انسان در بند است ؟ مگر نه اینکه انسان آزاده نیست و با تولد آزادگی اش به کلی مخدوش است؟ مگر انسان اسیر شهوت نیست ؟ آیا اینها را قبول نداری  ؟(جواب؟)

پس به نظر من تمامی اندیشه های فلسفی حتی عرفانی رو به تباهی است ، به قول نیچه ما "جزئی از زندگی هستیم نمی توانیم در مورد کل خودمان توضیح دهیم " یا دریافتی عقلانی داشته باشیم ، ما اسیر "حیاتیم" حیات ما روی کره زمین مفهوم پیچیده ایست که هیچ تعریفی ندارد ،  مثل زمانی که کابوسی می بینیم و در عالم رویا آنرا واقعی می پنداریم، حیات ما در دنیا نیز همین گونه است، یعنی تمام چیزهایی که باورمان شده ، شاید به گونه ای کابوسی باشد ، گیرم یک کابوس واقعی ، اما راه نجاتی از این کابوس نیست ، ترس و شهوت و خشم سرتاسر وجودمان را فراگرفته ، انسان رو به تباهی و انحطاط است اما آیا مرگ او را از کابوس زندگی می رهاند ، شاید نه و چه وحشتناک است ، وای بر انسانی که حتی بعد از مرگ هم نمی میرد ، همان شعر معروف شکسپیر:

"بودن یا نبودن مساله این است؟ آیا شریفتر آنست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آنکه سلاح نبرد بدست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواریها را از میان برداریم؟

 

مردن..خفتن..همین و بس؟ اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد،غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود.مردن...خفتن...خفتن،و شاید خواب دیدن.آه مانع همین جاست.در آن زمان که این کالبد خاکی را بدور انداخته باشیم،در آن خواب مرگ،شاید رویاهای ناگواری ببینیم! ترس از همین رویاهاست که ما را به تامل وامیدارد . همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را اینقدر طولانی می کند.زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند کیست که در مقابل لطمه ها و خفتهای زمانه،ظلم ظالم،تفرعن مرد متکبر،آلام عشق مردود،درنگهای دیوانی،وقاحت منصب داران و تحقیر هایی که لایقان صبور از دست نا لایقان می بینند،تن به تحمل درد دهد؟کیست که حاضر به بردن این بارها باشد و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پر ملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟

 

همانا بیم از ماورا مرگ،آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدش هیچ مسافری برنمیگردد شخص را حیران و اراده او را سست می کند و ما را وامیدارد تا همه رنجهایی را که در حال کنونی داریم تحمل نماییم و خود را بمیان مشقاتی که از حد و نوع آن بیخبر هستیم پرتاب نکنیم!

 

آری تفکر و تعقل همه ما را ترسو و جبان می کند،و عزم و اراده،هر زمان که با افکار احتیاط آمیز توام گردد رنگ باخته صلابت خود را از دست می دهد،خیالات بسیار بلند ،بملاحظه همین مراتب،از سیر و جریان طبیعی خود بازمیمانند و بمرحله عمل نمیرسند و از میان میروند   "....

 فلذا انسان به تدریج در می یابد که مرگ هم راه حل قضیه نیست و برای فرار از زندگی راه مناسبی به نظر نمی رسد پس" همه راههای خروجی به بیرون مسدود است (چشمان کاملا بسته­ی کوبریک)

پس چه باید کرد زندگی وحشتناک و غیر قالب تحمل است مرگ هم راه فرار مناسبی نیست ، انسان در مگنه می ماند ، به قول فیلسوف یونانی : " می خواهی بدانی زندگی یعنی چه؟ یعنی همیشه بهترینِ چیزها از دسترس تو بیرون است ، چون بهترینِ چیزها این است که اصلا به دنیا نیامده باشی هیچ باشی."

با خیام این مقاله را به پایان می برم هرچند نیمه کاره رها شده:

گویند کسان بهشت با حور خوش است        من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بردار           کآواز دهل شنیدن از دور خوش است

 

به امید شادکامی و بهروزی برای شما

 

راستی متن زیر را در اینترنت به این آدرس دیدم ، نظر شما چیست؟

http://sociologyofiran.com/index.php

 

نقدهایی بر اندیشه اوشو:

 

1. جامعه زدایی با انسان منزوی و درونگرا

اندیشه اوشو نوعی وازدگی دربرابر انبوه مسائل اجتماعی است که انسان امروز را محاصره کرده است. او با وجودیکه نسبت به وضع موجود با نگرشی انتقادی می نگرد و به ساختارهای نابرابر واستعماری  می شورد و انسانی طغیانگر را به تصویر می کشد که برای رهایی از چنبره حلقه های تو در توی اسارت و ستم ناگزیر از بازکشت به خویشتن! است، ولی در نهایت با نسخه و بدیلی که ارائه می دهد دستخوش نوعی محافظه کاری می گردد. تز انقلاب درون از سوی او بعنوان راه رهایی ممکن است در سطوح فردی تعدادی را از مهلکه این ستم های انسان ساخت برهاند ولی نمی تواند چاره بدیلی برای حل و برون رفت از ساختارهای ستمگون و مبتنی بر اعمال سلطه باشد. به بیان دیگر رویکرد اوشو بگونه ای احراز مکانیزم های روانشناختی است که به سادگی نمی تواند حریف مسائل جامعه شناختی شود و بجای اصلاح و تغییر جامعه بدنبال جامعه زدایی است.

 

 2. مردگرایی در ادبیات

در مجموعه آثرا اوشو و از جمله در کتاب انسان او، مخاطب اصلی مردان هستند. زنان در مجموعه تحلیل ها  و راهکارهای اوشو در حاشیه بوده و همچنان جنس دوم هستند. او سوالات مردان را پاسخ می دهد و راهکارش را نیز برای مردان توصیه می کند. با وجودیکه او منتقد نابرابری مردان و زنان است ولی مبنای تحلیل های او سایه سنگینی از مردسالاری را بدنبال دارد. او حتی از همزیستی با زن نیز در زندگی فردی پرهیز جست.

 

 3. دین گرایی با توجیه جدید درونگرا

رویکرد دین ستیزی اوشو چیز جدیدی نیست ولی آنچه که مهم است او همانند بسیاری از دین ستیزان دیگر بنوعی دستخوش نوعی پارادوکس درونی است. در دستگاه اندیشگی اوشو هیج دینی مشروعیت انسانی ندارد بحز سه پیامبر. ولی او درواقع درلباس پیامبری ظاهر می شود که دستگاه دینی جدیدی را پایه گذاری می  کند و همه امت خودش را برای نقد و شورش علیه ادیان موجود فرا می خواند! او این بار نیز همانند همه ادیان توصیه به تحولات درونی و معنوی می کند و البته دین او پس از انتقاد از همه ادیان، بلادرنگ به تعبیر خودش تبدیل به افیون دیگری می شود.

 

 4. سلطه پذیری رویکرد اوشو و زمینه سازی دستکاری انسان: امپریالیست جدید

اندیشه نقد و نقادی اوشو علیرغم نشانه گرفتن ساختارهای نابرابر و سرمایه داری لجام گسیخته، دارای عواقب ناخواسته سلطه پذیری نوینی است که می تواند در واقع ادامه همین مسیر تاریخی استثمار و استعمار انسان باشد. بنظر میرسد محافظه کاری ذاتی رویکرد او در پاسخ گویی به مسائل مطروحه از سوی او، زمینه ساز سرعت و حدت بیشتر صاحبان قدرت و سرمایه در دستکاری اندیشه و شیوه زندگی انسان ها می گردد. مافیایی دین و سیاست و ثروت که او ازآن یاد می کند این بار نیز با ایزوله شدن افراد، منفردشدن بیش از پیش، می تواند بیش از پیش نهادهای قدرت را به تعبیر فوکو بر انسان امروز مسلط کنند.

 

 5. استعمار جدید

اندیشه اوشو مبنی بر نقد عملکرد والدین در خانواده در استعمار فرزندان و تربیت اخلاقی آنان برپایه آنچه که متعلق به گذشته است، در نوع خود نوعی استعمار جدید است. آایا واقعا می توان نقش تربیتی را از خانواده ها ستانده و در اختیار محض دولتها گذارد؟ آلترناتیو تربیتی کودکان در محیط های غیر آموزشی چه کسی و کجاست؟ آیا کمون های مورد نظر اوشو می تواند این نقش را با همه پیچیدگی های جوامع نوین امروزی، عهده دار شود؟ این استعمار زدایی نوعی بازجویی گذشته است و بنظر می رسد نوعی استعمار آیندگان (کودکان) توسط گذشتگان (اوشو و پیروان او) و تکرار تلخ تاریخ است!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت   توسط بامداد سياه  | 
الف خوش آمدی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت   توسط بامداد سياه  | 
به زبانش مرهمی از بی کلامی محض بود

و میان عریانی تماشا ، اسیر دیداری بود ناپیدا

و صدای زنجیرهای برپا بسته غوغا می کرد

و رفیق تمام می شد و بغض او را احاطه می کرد

و ضربات قلبش بر جدار سینه صدا می داد

و کف پایش دهان گشوده بود : که رهایم سازید

و رفیق کج دار مریز به زندگی ادامه می داد

ترس او از پایان بود و تکرار حرکات بی معنی که در پایان بود

و نگاهش لبریز از هیچ و هیچ بود که او را پیش می راند

و چنین بود که دیگران گمان می کردند او فرو رفته

فرو رفتن در ژرفای بیهودگیِ محض

مدام بغضش را فرو می داد و کلماتش را

دیگر تمام نمی شد ، تنها زندگی جاری بود و زندگی و زندگی

بر لبانش تکرار دوستت ندارم و بر مغزش ویرانی کلام اخیر

صدای تپانچه بر شقیقه می آمد ؛ اما باز زندگی جاری بود ، زندگی و زندگی 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/10ساعت   توسط بامداد سياه  | 


" بر سر عشق چی اومد? . . .  "


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت   توسط بامداد سياه 

دریغ از فکر

یا گمان که نمی ورزیم

و چنین مسکوت

زیر آوار دقایق

مصلوب نشسته ایم

و چه دردناک

تکرار لحظه ها را مدام نجوا می کنیم

لحظه های تنها مانده و بی یاور را

لحظه های کبودِ سرتاسر ویران را

ما چه هستیم ؟

طعمه حریصی آز

طعمه عریانی شهوت

و شبها تنها مانده زیر نور ماه

و روزها منگ نور آفتاب

دقایق ما را با خود خواهند برد

و امیال

که بدین گونه از فتح ایمانمان

پیروزمندانه باز می گردند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت   توسط بامداد سياه  | 

بتی

همه چیز چقدر چرت تمام شد، مزرعه زرد رنگ گندم و نشاط که همدممان بود، حالا من نشسته ام و کوله بار وحشتهای ناگفته را بازگو خواهم کرد؛ گفتم مزرعه زرد رنگ گندم که در کودکی آنجا بازی می کردیم ، که ناگهان گرداب وحشتناک وقایع به ضررمان رقم خورد.

من بودم و بتی کوچولو نه اینکه خودم کوچک نبودم ، اما او از من کوچکتر بود؛ آن روز سیاه هنوز از خاطرم محو نشده، یک روز چندش­برانگیز که فکر از تکرارش سربازمی ­زند، هیچکس باورنخواهد کرد، بتی کوچولو لابه لای گندمها می دوید و سرخوش از بازی کودکانه مسیر زندگی را می پیمود که ناگهان پایش پیچ خورد و به زمین افتاد ، من هراسان خودم را به او رساندم ، دیدم پایش را گرفته و فریاد می زند و گریه می کند ؛ به شدت ترسیده بودم ؛ پدرش با آن سیبیلهای از بناگوش دررفته هزار بار بهمان تذکر داده بود که مثل آدم بازی کنیم و اینقدر شیطنت نکنیم اما گوشمان بدهکار نبود ، در همان ترس و هراس یاد این حرفها می افتادم؛ صداکردم بتی بتی ، گریه نکن ، مثل خوابهای ترسناک که آدم می خواهد بیدار شود اما نمی تواند، آنگونه در خود می پیچیدم.

آیا ترس من بیهوده بود و پای بتی هیچ نشده بود یا پای او به طرز فجیعی آسیب دیده بود، این سوال مرا دیوانه می کرد و میخکوب مانده بودم که مادر بتی از دور می گذشت، آهی کشیدم ، ترس و هراس تمام وجودم را فراگرفته بود، صدا کردم خاله خاله آخر او را خاله صدا می کردم - زن همسایمان بود .

چرا این خاطره را بازگو کردم؟ آیا این خاطره اینقدر کشش داشت ، هم آری هم نه ، خود حادثه مهم نبود چون پای بتی خوب شد ، اما متاسفانه ، آنها بر اثر حادثه ای که هرگز نفهمیدم چه بود ، از آنجا رفتند و من هرگز نشانی از بتی نیافتم .

23/11/87

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت   توسط بامداد سياه  |